تبليغاتX
رندان دیندار

من به قصد كلاس از خانه بيرون زدم. به اتوبوس كه خدا را شكر نرسيدم! ولي يكي از رفقا با وانت باباش داشت به همان كلاس مذكور مي رفت كه با غرور جلوي من ترمز تميزي كردند. رفيق ما هم لوتي گري كرد و با جاسازي خود روي دنده منده ي ماشين و توي دنده منده ي پدرش ما را جلو راه داد! ما هم كه از خدا خواسته!آخر، هم كلاسمان داشت دير مي شد، هم، سوار شدن جلوي وانت را نبايد از دست داد!

 سر موعد رسيديم. ساعت هشت و نيم صبح بود. خيلي از بچه ها نيامده بودند. آقاي سلماني شروع كرد به حل كردن... بچه ها مثل نخودچي كيشميش، نامرتب مي آمدند! يك دسته كه با هم آمدند آقاي سلماني پرسيد:«شما چرا الآن مي آين؟!» بچه ها با غرور و افه گفتند:«رفته بوديم پست، دفترچه كنكور بگيريم!» نه اين كه اولين بار بود، ذوق داشتند! آقاي سلماني گفت: « بعدا مي رفتين يا يه روز ديگه...» بچه ها گفتند:«رفتيم ديگه...» آقاي سلماني درس را ادامه داد. حالا اين بحث قيمت دفترچه بود كه داغ شد وسط كلاس... كه قيمتش سرجمع،سراسري و پيام نور و ... مي شود نه و خرده اي. آقاي سلماني بيچاره هم سرگرم بحث معادله ي خط مماس و قائم بود... ناگهان برگشت به طرف بچه ها و گفت:«آخه شما تا اين درسا رو نخونين اون دفترچه ها به چه درد مي خوره؟!»

من عميقا احساس كردم كه منظور آقاي سلماني اين است كه تا اين درس ها را ياد نگيريد آن دفترچه ها فقط به درد پيچيدن يك كيلو سبزي يا چسباندن به پنجره در صورت نبود پرده مي خورد؛ چون در كلاس مذكور هم به دليل تابش آفتاب و نبود پرده روزنامه تهيه كرده و نصبيديم! اين دفترچه ها هم كه كاهي! آن هم از نوع مرغوب و آن قدر كدر بود كه الحق به درد همين كار مي خورد!... بنده هم نگاهي به مهلت ثبت نام انداخته ديدم تا بيست و چهارم يعني سه شنبه وقت هست كه ما ان شاءالله با وجود نعمت فن آوري اطلاعات و رعايت اصل دقيقه ي نود! ساعت دوازده شب سه شنبه مراجعه خواهيم كرد.

 بالأخره كلاس ساعت ده تمام شد و من هم (فخر فروشي نباشد!) به قصد درس خواندن روانه ي كتاب خانه شدم. آن جا كه رسيدم چند تن از رفيقان بودند. من شروع كردم به پاكنويس كردن جزوه... تا موقع اذان ظهر! اذان را كه گفت آقا ما دفتر دستك را بستيم و شروع كرديم به ذكر گفتن و بسم الله و سلام و صلوات... آخر شنيده بوديم موقع اذان نبايد كاري انجام داد. قد رعنايمان را با جان كندن از لاي ميز و صندلي تنگ كتاب خانه بيرون كشيديم و با سرافرازي رفتيم كه وضو بسازيم و نماز اول وقت...

خدا اين تيكه را نصيب گرگ بيابان نكند! گوشيمان افتاد توي ... من را بگويي ... هاج و واج!!! حالا خوب بود دستشويي سيفون داشت و در قسمت فوقاني فقط فقط آب بود... گوشي را درآوردم ولي جان خودم غير آب چيز ديگري لمس نكردم!!! گوشي را هم كه بالا آوردم فقط خيس بود نه چيز ديگر! يكي از دكمه هايش را فشار دادم خبري نشد. سراسيمه از مكان مذكور خارج شده به سمت دستشوي هجوم برده و گوشي را تمام قد با همه ي محتويات آن از باطري و رم و سيم كارت و ... شديد شستم! بعد از غسل گذاشتمش توي جيبم و فقط پنج دقيقه دستهايم را شستم و بعد وضويي ناب گرفتم!

 داخل سالن شدم و قضيه را به بچه ها گفتم! بچه ها در ابتدا گفتند:«...اَي...» در گفتن اين كلمه همه اتفاق نظر داشتند ولي قيافه هاشان را بايد وقتي مي ديدي كه گفتم گوشي را شستم!!! قيافه هاشان: «!!!!!!! (در اين حالت هم اتفاق نظر داشتند!) شستيش؟؟؟!!! مگه خري؟؟؟!!! مگه ديوونه اي؟؟؟!!!» يكي گفت:«بايدبا پنبه الكل پاكش مي كردي!» ديگري چيزي ديگر! و هي گفتند مگر خلي؟! مگر چلي؟! مگر الي؟! مگر بلي؟! آخر يكي نبود بگويد  مگرمن چند بار تا حالا گوشيم داخل آن جا افتاده بود؟! يكي از بچه ها كه احساس مي كرد خيلي حاليش است با اكراه گفت:«گوشي را بده ببينم.» بعد از چند نگاه كارشناسانه گفت:«بايد بذاريش تو آفتاب تا خشك شه.» بعد از آن يكي از دوستان كه رفيق فابريك خودمان است گفت: «بيا اين جا ببينم.»

 رفتم آن جا ديد!

گوشي را گرفت و از قسمت انتهايي آن كه شارژر و هندزفري و اينها مي خورد، ضربه اي به كف دستش زد. كف دستش پر آب شد! با نيش خند گفت:« فكر كنم فقط شامپو بهش نزدي! به هر حال بايد داخلشو سشوار بكشي.» يكي ديگر از دوستان گفت:« يك آرايشگاه همين نزديكي هاست بيا بريم تا سشوار بكشد.»

 رفتيم ولي من داخل نشدم. گوشي را سپردم به دوستم و گفتم: تو ببر ولي جان من آبروداري كن و فقط بگو خيس شده! آقا اين دوست ما هم نامردي نكرده، اين كه كجا افتاده كه هيچ، كلي با آرايشگر به گوشي اين حقير كه ايراني بود خنديده بودند! سشوار طول كشيد. وقتي دوستمان آمد گفتم:« نگفتم كه برو موهاتو سشوار كن!» دوستش گفته بود:« اگه روشن شد يه ال سي دي مي خواد اگه روشن نشد بايد دورشو خط بكشي چون ديگه گوشي بشو نيست. ايرانيه ديگه!!!» آمديم ديديم روشن شد ولي چيزي روي صفحه نمي آمد. گفتم:« ال سي ديش ديگ نفله شده حتما!...»

قطعه هاي گوشي بيچاره را داخل كيف ريخته رفتم نمازم را خواندم. چه نماز اول وقتي شد!!! بعد از نماز تا ساعت چهار درس خواندم و رفتم خانه.

 برخلاف هميشه بابا خانه بود و مشغول تماشاي تلويزيون بود. بعد از سلام كردن و نفس گرفتن:... بـــــــــــابـــــــــــا! ...... پـــــسّــــــــرم!  ...... بــــــابـــــــا! ...... نـــــفّســــــم!....

اين تيكه براي اين است كه شخصا علاقه ي خاصي به اين پيام دارم و اصلا اين مكالمه بين من و بـــــابـــــايم رخ نداد!

خبر را به پدر دادم. گفتم:«چه كنم بابا؟!» گفت:«هيچي! گوشي مي خواي چيكار؟ آدمي كه از گوشي مراقبت نكنه ديگه گوشي نمي خواد.» من هم قضيه را كش ندادم. رفتم توي اتاق لباس عوض كردم و عزا گرفتم و هي گوشي را امتحان كردم اما هيچ اتفاقي نيفتاد. رفتم سر جعبه ي گوشي و كارت ضمانت را به دقت نگاه كردم:

·        مواردي كه گارانتي را باطل مي كند:

يكي اش آب خوردگي.

·        مواردي كه شامل گارانتي نمي باشد:

يكي اش ال سي دي.

ديگر دم غروب بود. درست موقع نماز اول وقت! با نهايت نااميدي به سراغ گوشي ايراني ارزانِ استحمام شده ي آرايشگاه رفته ي در به در خويش رفتم و باز باطري را انداخته سعي كردم روشنش كنم.

با اتفاقي كه در آن لحظه افتاد يك حالِ باحالي بر من مستولي گشت كه تا آن لحظه نگشته بود! آقا روشن شد!

جان خودم روشن شد و كار افتاد!

مرا بگويي از فرط خوش حالي فقط از پشت كتف هايم بال درنياوردم! هاله اي از آب روي صفحه نمايشش مانده بود كه آن هم بي خيال! به سه سوت نكشيد كه پيامي براي همان رفيقي كه مسخره كرده بود و به ايراني بودن گوشي خنديده بود فرستادم و خيطي جانانه نوشتم اين هوا:

«خيــــــــــــــــــــط! روشن شد. حالا بازم مسخره كن بگو ايراني بده، ايراني اله، ايراني بله!»

 با خود گفتم ما هم ايراني هستيم. حالا درست است كه چشمْ آبي و پوستْ برفي و زرنگ و كاري و صنعتي و خوداتكا و معركه نيستيم ولي الحق ذاتمان درست است. اصل ذات است كه ايراني دارد! حالا درست است كه خيلي ها قصد نابودي ما را دارند و هي هواپيما منهدم مي كنند و هي جاسوس مي فرستند و تازه بعدش هم مي گويند:« نه به جان خودمان مسافر بودند!» و هي گروگان مي گيرند و هي انقلاب مخملي و فلفلي دست و پا مي كنند و خلاصه هي تابلو بازي در مي آورند و فكر مي كنند كه ما گوشهايمان به جاي اين كه بغل سرمان باشد روي سرمان است و اينها... ولي ما با اتحاد فرتي تبخيرشان مي كنيم!

درست است گوشي ايراني ما خيلي لوتي و باحال است و ما را جلوي رفقا روسفيد كرد ولي بنده ي حقير دليل عمده ي روشن شدن گوشي را از بركت قصد نماز اول وقت مي دانم وگرنه خداييش با آن شستشوي جانانه اي كه من به گوشي زبان بسته دادم يازده دو صفر هم كه بود ديگر سلفه! هم نمي كرد!


پ.ن: ديندار ايراني! ايراني ديندار! رند ديندار ايراني! ديندار رند ايراني! ايراني رند ديندار!(بقيه ي حالات ممكن را بي زحمت خودت با قانون احتمال حساب كن!) حتما اين نكات را گرفتي ديگر!:

1.      نيت نماز اول وقت چه ها كه نمي كند!!!

2.      آن روز شانس با من بود. (شانس نام مستعار خداست.)

3.      به كالاي ايراني فرصت عرض اندام بدهيم!

4.      تازشم مي توانيد اين واقعه را به آن داستان كيسه و گندم و زرِ پروين، تلميح فرماييد!

5.      آره ننجون!:« خدا گر ببندد ز حكمت دري          گشايد ز رحمت در ديگري!»

نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 17:40 توسط رند یازدهم| |

همه چیزش می چسبد به پایت!

 همچین که یک قدم می روی جلو تا زانو می روی توی این باتلاق چسبان! دستت را هم که به طناب بگیری و خودت را بکشی بالا دودستی پاهایت را چسبیده و می کشد طرف خودش!

همین کمش هم می چسبد لعنتی!

حتی اینقدری که کف پاهایت هم رویش باشد که نگویند مرده ای! حتی همان قدرش هم می چسبد!  

لحم حمار لعنتی! همه چیز را از ذهن و روح و روانت می کشد بیرون و خودش می چسبد به لا به لا و جا به جای غشاهای درونی و بیرونی مغزت!

بی همه چیز خودش را می کند همه چیز!

بی تخم و ترکه مثل تخمه مشغولت می کند همین که دانه اولش را بگذاری توی دهانت!

عادیت می کند مثل همه آدم های عادی دور و برت!

روزمره ات می کند مثل همه آدم های روزمره دور و برت!

لا یعلمون و لا یفقهونت می کند مثل همه آدم های بل هم اضل دور و برت!

هیچ هم شوخی ندارد! حتی به قدر یک درنگ کوچک!

 نگاهش کنی پایت را چسبیده و دلت را برده! عجوزه عفریته!

دهر را می گویم!

همان که همیشه به مراد سفلگان می چرخد!

 


۱ معلومه که دلم پره! پس چی که دلم پره. دل آدم پر می شه دیگه!

۲ نرفتم دانشگاه و نشستم و همه زباله ها و مچاله ها و نخاله های مغزمو خالی کردم! از کلاسهای مزخرف خیلی مفید تره!

البته اولین غیبتمه! (خواستم از این آدم های ایش ایشی نباشم که همه کلاسا رو می رن!)

۳ می خوام برم شاه عبدالعزیم . به لطف تحقیقایی که مثل نقل و نبات از فرمایشات اساتید به دامان دانشجو می ریزد! البته شاه عبد العزیم بیشتر مد نظره ولی خوب یه دانشگاهیم کنارش هست که به اونم یه سر می زنم! التماس دعایی چیزی بود در خدمتیم!

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 9:14 توسط رند دوم| |

 

همین که قرص سردرد را بالا می اندازم ،و یک دو قلپ آب را هم رویش می خورم حس می کنم درد سرم دارد خوب می شود.کیفم را که دم در گذاشته ام روی دوشم می اندازم  و می روم بیرون.

امروز از آن روزهاست که تصمیم گرفته ام از اولش پسر خوبی باشم.یک دختر دانشجویی که حجاب بدش انگشت نمایش می کند راهش مخالف من است و دارد نزدیک می شود .من نمی فهمم این نوع لباس پوشیدن آن هم برای دانشگاه چه معنایی دارد؟مقنعه کرده اند سرتان برای چه؟!با این وجود همان شالتان بهتر بود!نگاهم را می اندازم روی زمین.دختر توی دلش می گوید:"اه اه عجب پسر متحجری شده از الان!حالا خوبه ریشش هم درنیامده ها.دانشگاه هم که بیاید می شود مثل همین آخوندزاده ها که نمی توانند دو دقیقه ما را تماشا کنند.من نفهمیدم آخر آدم باید دلش پاک باشد یا چشمش؟!!"

به اول خیابان بهار می رسم که می بینم معلم ادبیاتمان با من هم مسیر است .علی رغم میل باطنی ام(!)می روم و سلام می کنم.می گوید:" این طور که یادم می آید بچه درس خونی بودی؟می خوندی.اسمت چی بود؟"

-سامانی

-آهان

من توی دلم می گویم:" از معلم سنگ خشک بی احساس بدم می آید".می گوید:" من بی احساسم؟"می گویم:" مگر من چیزی گفتم آقا؟"سعی می کنم توی چهره ام یک جوری اضطرابی چیزی نشان بدهم.می گوید:"اگر دیرت شده تندتر برو که تاخیر نخوری"من هم که منتظر همچین جمله ای بودم ببخشیدی می گویم و تند می دوم.

وارد مدرسه که می شوم می بینم بچه ها دارند می روند توی حیاط که سر صف بایستند .همین اول صبحی یکی از بچه های خودشیرین می پرسد:"شیمی خوندی سامانی؟"یک نگاه به گوشهایش می اندازم که ببینم درازند یا نه!بعد هم می گویم:"نه!"بعد توی دلم می گویم:"فکر کرده من هم مثل خودش هستم که صبح تا شب مثل بز بنشینم خر بزنم آخر هم نمره اش از من کمتر شود!"یک جوری که انگار بهش برخورده باشد به من نگاه می کنید و می گوید:"چی؟!"


پی نوشتها::

۱:واقعا اگر خدا برای انسانها یک حریم خصوصی مثل آزادی اندیشه نیافریده بود خیلی خیلی بد می شد.

۲:آآآآجان شوما لطفا الکی برداشت سیاسی نکن!ما مطلب منظور دار اینجا نمی ذاریم!آزادی اندیشه یک چیزی است که اصلا خدا آفریده و نمی شود نباشد و وابسته به هیچ گروه یا حزب خاصی نبوده و همه جوره هم می شود خودش هست.

۳:ولی خود خدا از تمام همان اندیشه های ما آگاه است.آگاه باشیم!

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 18:13 توسط رند دهم(سهیل)| |

1- شاید حافظه من مشکل دارد (که دارد!) حافظه شما که کار می‌کند؟! چند تا فیلم سینمایی ایرانی را می‌توانید نام ببرید که در آن فرد یا خانواده‌ای به خاطر غیر مذهبی بودن مسخره شده باشد؟ چیزی به ذهنتان می‌رسد؟

حالا می‌خواهید چند تا فیلم را نام ببرم که در آن فرد یا خانواده‌ای به خاطر مذهبی بودنش مسخره شده؟ مطمئنم که مطمئنید از ده بیست تا بیشتر است.

کمی بی انصافی نیست؟

2- فیلم سینمایی «کتاب قانون» یک مضمون بسیار متعالی دارد. این که مسلمانی به اسم و رسم نیست و به عمل است. این درست. اما برای اینکه نشان دهد ماها فقط اسممان مسلمان است و از اسلام در اعمالمان خبری نیست، چرا سراغ خانواده‌های غیر مذهبی و ضد مذهبی نرفته؟ رحمان در این فیلم، آدمی متدین و متشرع و مقید به قیود شرعیه‌ نیست. چه اشکالی داشت که این آدم در خانواده‌ای غیر مذهبی رشد و نمو داشته باشد؟ در خانواده‌ای غیر مذهبی بزید؟ چرا تمام افراد به ظاهر مذهبی این فیلم، افرادی در باطن بسیار کثیف هستند. یعنی ظاهر و باطن دین اینقدر با هم تضاد دارد؟ یا اینکه شارع مقدس، الکی و عبث احکامی را در مورد ظواهر و شعائر دینی صادر نموده است؟ چرا اثری از آدم متشرع متدین خوب که ظواهر دین را هم رعایت می‌کند، در این فیلم (و در هیچ فیلم دیگری) نیست؟

یعنی وجود یک خانواده ظاهرا مذهبی که بواطن دین را هم رعایت کند، اینقدر بعید است؟

3- خانواده نگارنده در تعاریف اجتماعی به عنوان یک خانواده مذهبی شناخته می‌شود. خانم‌ها چادر چاقچوری و آقایان اهل نماز و روزه و هیئت و در کل دین و اسلام سر شو.

ماهی یک بار، مجلس روضه زنانه در خانه‌مان برگزار می‌شود. سالی چند بار هیئت و جلسه قرائت قرآن و مراسم افطاری و نذری و... . پدر خانواده از نوحه‌‌خوانان قدیمی اباعبدالله و حاجی معتمد شهر و محله. مادر خانواده، حاج خانم به معنای واقعی(!) اهل جلسه و ختم قرآن و ختم انعام و دعای ندبه و قس علی هذا. تمام ویژگی‌های یک خانواده مذهبی را داراست. ولی هیچ شباهتی به خانواده مذهبی نشان داده شده در فیلم کتاب قانون ندارد که هیچ، تاکنون مشابه منصفانه‌ای هم در سینما ندارد. نه اهل غیبت هستند، نه اهل دوز و کلک، نه اهل ریا، نه اهل ظاهرسازی و نه اهل خیلی چیزهای دیگر که در سینمای ما به عنوان عضو جدانشدنی خانواده‌های مذهبی نشان داده می‌شود.

حال فرض کنید یک کسی که آشنایی دورادوری با خانواده ما دارد، برود و این فیلم «کتاب قانون» را ببیند. فکر می‌کنید وقتی برای اولین بار بعد از تماشای فیلم با خانواده ما تماس برقرار کند، چه تصوری از ما خواهد داشت؟

4- چند تا از این فیلم‌های به درد نخور بدنه سینمای ایران را بگیرید و در خانه بنشینید نگاه کنید. (البته راه دیگر، مسافرت کردن با اتوبوس و تماشای این فیلم‌ها در آن است) باور کنید، به قدری هجمه علیه تدین و احکام و ظواهر دین سنگین است که آدم شک می‌کند حکومت دست جمهوری اسلامی است! البته این هجمه بسیار ظریف است و قرار نیست هر کسی از آن سر در بیاورد. ولی در اعماق ذهن نفوذ می‌کند. نگارنده زمانی قصد داشت در همین باب، مقاله‌ای با عنوان «هجو مفاهیم دینی در سینمای ملی» بنویسد که متأسفانه توفیق آن را نیافت. به عنوان مثالی دم دستی می‌توانم از فیلم دلداده یاد کنم که به گواه فروش زیادش مخاطب فراوانی داشته و مطمئنا کسانی که اهل سفر با اتوبوس هستند، این فیلم را چندین بار در اکران اتوبوسی دیده‌اند. دختر (الهام حمیدی) وارد خانه می‌شود و فقط پسر (جواد رضویان) درون خانه است. پسر با نگرانی و تشویش، از دختر می‌خواهد که خود را معرفی کند و دختر هم نگاهی به در می‌اندازد و با طعنه و تمسخر می‌گوید: «آها! مستر، نگاه کن، درا بازه ها!» این را بگذارید کنار آن حدیث که می‌گوید دو نامحرم یک جا خلوت نمی‌کنند مگر آنکه سومی شیطان است. و یا آن حکم که می‌گوید در این حالت در باید باز باشد، وگرنه معصیت الهی است. چه کسی مسخره شده است؟

5- در یکی از کلاسهای آموزش مفاهیم قرآن، سوالی طرح شد بدین مضمون که «چرا مسلمان و شیعه دوازده امامی شده‌اید؟» تقریبا تمامی پاسخ‌دهندگان که همه کارمند دولت و در دهه چهارم یا پنجم زندگی‌شان بودند، اظهار داشتند که دینشان را از پدر و مادرشان گرفته‌اند. البته بعضی‌ها قید تحقیق و تفکر هم آورده‌ بودند که الّا قلیل، اعتمادی بهشان نمی‌آمد. این پاسخها، مرا بر آن داشت که به موارد استفاده کلمه «آبائهم» در قرآن مراجعه کنم و موضع قرآن در مورد این نحوه انتقال دین را دوباره‌خوانی کنم. یقینا شما هم به قبح اینگونه دیانت‌ها از نظر قرآن آگاه هستید، اما شاید یک دوباره‌خوانی بد نباشد!

«کتاب قانون» به یادم انداخت که من در صورتی باید به یک پیامبر ایمان بیاورم که معجزه‌اش را ببینم و باور کنم که معجزه است. معجزه پیامبر خاتم،  در دست ماست. آیا از محتوایش به این نتیجه رسیده‌ایم که این کتاب، کتاب قانون خداست؟

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 22:18 توسط رند اول| |

آدم باید همیشه تولید کند!

همیشه باید تولید کند وگرنه خسته می شود!

وگرنه دلش می گیرد!

وگرنه احساس پوچی می کند!

یا تولید نسل کند یا تولید علم کند یا تولید غذا کند یا تولید عبادت کند یا تولید عشق کند یا تولید فکر کند یا تولید نوشتن کند یا تولید رابطه کند یا تولید وسیله کند یا تولید شادی کند یا تولید...

اگر تولید نکند می میرد! خسته می شود و میمیرد!

مثل کارخانه متروکی که کلاغ سالخورده ای رویش غار غار می کند!

 


حتما از تولیداتت سوال می شود!

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 14:28 توسط رند دوم| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir